- « این آتش عقبه آرپی جی ، چه کارها که نمی کند ! ببینید چه بر سر این بنده خدا آورده است!»
اینها جملاتی بود که « حاج علی جزمانی» می گفت و به این ترتیب «حاج عرب » را به افراد تازه وارد معرفی می کرد . حاج عرب ،ظاهرا، مرد میانسال کریه المنظری بود که فارسی را خیلی کم می فهمید و قادر به صحبت به زبان فارسی نبود . کلمات و جملات مفهوم و نامفهومی ظاهراً به زبان عربی و آمیخته با فارسی از دهانش خارج می شد که «حاج علی» برایمان ترجمه می کرد. حاج عرب عصایی هم در کنار دست داشت که گاهی برآشفته می شد و با آن به سوی برخی افراد حمله می کرد. رابطه اش فقط با «حاج علی» کاملاً خوب و احترام آمیز بود و هیچ وقت به روی او دست بلند نمی کرد. امّا بقیه از حملات او در امان نبودند؛ کافی بود جمله ای بگویی که او برداشت بدی بکند. آن وقت ناگهان با عصا به سمت گوینده حمله می کرد و اگر دیر می جنبیدی، کتک مفصلی می خوردی! « حاج علی » می گفت که این حساسیت و بر آشفتگی روحی ناشی از فشار بیماری است. قصه ی حاج عرب چنین بود که بعد از حادثه ی «آتش عقبه ی آرپی جی» ، صورتش کاملاً سوخته و شکلِ کریهی پیدا کرده بود و به دلیل حساسیت پوست صورت وچشمها نمی توانست در مقابل نور خورشید قرار گیرد و نور زیاد اذیتش می کرد. همین هم بود که معمولاً شبها به دیدن مان می آمد و برای آن که نور زیاد اذیتش نکند ، اگر در ساختمان پادگان بودیم ، چراغ های اضافی را خاموش می کردیم و در اردوگاه هم فقط یک فانوس در چادر یا سنگر روشن می کردیم. حاج عرب، مجاهدی بود که پس از فرار از عراق به رزمنده ها پیوسته بود و به خون صدام حسین تشنه بود؛ همه ی بدبختی خود و خانواده اش را ناشی از اقدامات حکومت بعث میدانست و به همه - حتی ما که مدتها بود با هم رفت و آمد داشتیم - با دیده ی شک و تردید می نگریست. به جز حاج علی ، بقیه را جاسوس بعثی ها میدانست. و با کوچکترین حرف مربوط یا نامربوطی به توهم این که جاسوسی را گیر انداخته است، به سمت مان هجمه می کرد و مدتی طول می کشید تا آرام شود .
خروش ناگهانی و هجمه ی حاج عرب، هر تازه واردی را وحشتزده میکرد . با همه ی این حرف ها ، وقتی مدتی می گذشت و از او خبری نبود، همه مان دلگیر می شدیم و دنبال او می گشتیم. با خواهش و التماس از حاج علی می خواستیم تا حاج عرب را پیدا کند و به جمع بیاورد.
حاج علی واقعاً دلبسته حاج عرب بود. حاج عرب هم همین حالت را نسبت به حاج علی داشت. حاج علی به او وعده داده بود که ملاقاتی با مقامات عالی رتبه نظامی و غیر نظامی برایش جور کند. ولی افسوس که عمر دنیایی اش کفاف نداد و در عملیات کربلای پنج به خدا پیوست و جاودانه شد و دیگر کسی پیگیر آن ملاقات ها نشد.
پس از شهادت حاج علی جزمانی ، دیگر حاج عرب را ندیدیم؛ گم و گور شد. یکی دو باری که از حاج حسین سراغش را گرفتیم، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت که: بدون «حاج علی» ، «حاج عرب» معنا پیدا نمی کند؛ با شهادت حاج علی، حاج عرب هم رفته است ؛ دل و دماغ ندارد ؛ دیگر نخواهد آمد .
سالهاست حسرت دیدار مجدد حاج عرب و آن خنده های بی غل و غش بر دلمان مانده است. هنوز هم این جملهی بچه ها در گوشم زنگ می زند که: « این آتش عقبه ی آرپی جی چه کارها که نمی کند!» و خنده هایی که به دنبالش می آمد و حمله ی حاج عرب عصبانی به جمع !
حاج عرب نیست ولی ظاهراً بقیه چیز ها هست!
همراه با شهید حاج علی جزمانی (برای مشاهده تصویر بزرگتر، روی آن کلیک کنید)
تصویر حاج عرب در حلقه ی دوستان/ سه تن از فرماندهان حاضر در عکس به شهادت رسیده اند (برای مشاهده تصویر بزرگتر، روی آن کلیک کنید)
ان شاء الله ادامه دارد
محسن پرویز - منتشر شده در
تاریخ: ۱۷/۶/۱۳۹۰
www.mohsenparviz.ir
نظر های اخیر