اخیرا در بخش داستانها

طنز «متن و حاشیه»

| 1 نظر

مدیر کاروان ما اعتقادی به حاشیه ها نداشت . این را از همان ابتدایی که با هم روبرو شدیم ، یادآور شد . آن قدر اعتقادش به متن و دوری از حاشیه ها زیاد بود که اضافه بر تکرار موضوع در سخنرانی ها و گفتگو های عمومی ، در دیدارهای خصوصی هم یادآور می شد . « فقط متن ؛ به حاشیه ها نپردازید!» این، شعار اصلی او بود و خودش هم کاملاً به آن معتقد و پایبند بود . آن قدر موضوع مهم بود که یکی از همسفران این جمله را با خط خوش نوشت و جلوی اتوبوس چسباند! اولش نمی فهمیدم که متن کجاست و حاشیه کجا . شاید تا آخر سفر هم خوب نتوانستم بین متن و حاشیه تفکیک کنم ! به صورت خیلی اجمالی فهمیده بودم که از نظر او زیارت امامان علیم السلام متن است و بقیه ی امور حاشیه؛ ولی همین تفکیک کلی متن و حاشیه هم زیاد کارساز نبود!

وقتی که با زحمت زیاد توانستم پول سفر را جور و در کاروان ثبت نام کنم، با خود وخانواده قرار گذاشتیم که سختی های سفر را به جان بخریم. تاکیدات مدیر کاروان هم مهر تاییدی بود بر قول و قراری که باهم گذاشته بودیم .

فرزند کوچک و پدر و مادر پیری که همراهم بودند ، باعث شد تا مسیر هوایی را برای سفر انتخاب کنم تا مشکلات کمتری داشته باشیم و بهتر بتوانیم به متن بپردازیم .

مقصد اول ما فرودگاه شهر نجف بود . در پرواز حاشیه ای نداشتیم ؛ همه اش متن بود؛ یک متن دلپذیر! پرواز کمتر از یک ساعت ونیم طول کشید ؛ انگار از شهری در داخل کشور به شهری دیگر می رفتیم . حاشیه ها از هتل نجف آغاز شد !‍ هتل که نبود ؛ اسمش هتل بود ! مسافرخانه ای بود شبیه مسافرخانه های قدیم ناصر خسرو با اتاق های کوچکی که جای نفس کشیدن نداشت و بدتر از آن محل هتل بود ، وسط کوچه ای که دستفروش ها جنس نو و دست دوم می فروختند ومردها هم با ترس و لرز از کنارشان رد می شدند ، چه رسد به زن ها و بچه ها ! با فاصله زیادی از حرم . یکی از هم کاروانی ها با ناراحتی به مدیر کاروان گفت « آخر آقا جان؛ ما پول بیشتر دادیم تا هتل مناسب داشته باشیم و راحت بتوانیم به زیارت برویم.»

پاسخ مدیر کاروان منطقی بود : «ببین برادر اگر بخواهی به حاشیه ها بپردازی، از متن باز می مانی . حاشیه را رها کن؛ به متن بپرداز.»

یکی دو نفر دیگر از هم کاروانی ها هم که دست از حاشیه بر نمی داشتند ، وارد مجادله با مدیر کاروان شده بودند ولی بقیه ، کلید اتاق ها را گرفته و رفته بودند تا آماده ی زیارت شوند .

  حاشیه پردازان مشغول بحث با مدیر کاروان بودند که کاروان دیگری هم وارد هتل شد. از همان ابتدای ورود معلوم بود که اهل حاشیه اند ! با دیدن وضعیت هتل ، شروع کردند به پیگیری تغییر هتل ! ظاهراً همه شان حاشیه پرداز بودند، چون هیچ کدام وارد اتاق نشدند . دیگر در لابی هتل جای تکان خوردن نبود.

نباید فرصت را از دست می دادیم. «خائفاً یترقّب»  با خانواده از میان دستفروش ها عبور کردیم و پیاده خودمان را به حرم رساندیم و مشغول زیارت شدیم .

 در زیارت مسجد کوفه هم با فراموش کردن حاشیه ها ، به توصیه ی مدیر کاروان، در یک گوشه نشستیم و به جای آن که دور مسجد بچرخیم و هر نماز و دعایی را در مقام خاص خودش به جا آوریم، همه ی اعمال مسجد را در همان گوشه انجام دادیم! عزممان برای دوری از حاشیه ها آن چنان جدی بود که حتی خواب ماندن مدیر کاروان و ناهماهنگی در تهیه ی اتوبوس (که از زیارت مسجد سهله بازمان داشت)، باعث نشد تا به حواشی بپردازیم!

 

هتل مان در کربلا باز هم با هتل کاروان حاشیه پردازان یکی بود . هتل بدی نبود . مسیر، سرراست و فاصله اش تا حرم، کوتاه بود . برخلاف نجف، می شد هر ساعتی به زیارت رفت. حاشیه پردازان، هتل شان را در نجف عوض کرده و به یک هتل نزدیک حرم رفته بودند و شب و روز به زیارت رفته بودند؛ برخلاف ما که نتوانسته بودیم در ساعت های تاریکی هوا از هتل خارج شویم. البته این استراحت های ناخواسته باعث نشده بود تا قبراق و سرحال باشیم و با وجود استراحت زیاد، به دلیل فاصله مان با حرم، وقتی به کربلا رسبدیم، خستگی نجف هنوز در تنمان مانده بود!

تلاش ما برای پرهیز از حاشیه ها تا آنجا ادامه داشت که به دلیل شلوغی کاظمین در ایام کاظمیه و بعد مسافت و دردسرهای سفر سامرا، از زیارت امامان هفتم و نهم و دهم و یازدهم علیهم السلام صرف نظر کردیم!

وقتی از سفر برگشتیم، خوشحال بودیم که با پرهیز از پرداختن به حاشیه ها به خوبی از عهده ی متن سفر برآمده ایم! این خوشحالی باعث شد تا همسفران لوح تقدیری هم برای «مدیر کاروان بی حاشیه ترین سفر عتبات عالیات» تهیه و تقدیم کنند.

فردای برگشت از سفر به صورت اتفاقی یکی از حاشیه پردازان کاروان دیگر را دیدم . هم به کاظمین رفته بودند و هم به سامرا! خیلی از سفر راضی بود .حرف های او این تردید را در ذهنم ایجاد کرد که در این سفر متن کجا بود و حاشیه کجا؟! اما خیلی زود بر شیطان لعنت کردم و وقتی همکاران درباره ی سفر پرسیدند ، با افتخار گفتم: «بی حاشیه ترین سفر عتبات عالیات را پشت سر گذاشتیم و خیلی خوشحالم که تحت تاثیر حاشیه ها و حاشیه پردازان قرار نگرفتیم.»

نوشته شده در تاریخ ۱۲/۴/۹۰  - محسن پرویز          www.mohsenparviz.ir                              

قاب عکسهای روی دیوار

| بدون نظر

قاب عکسهای روی دیوار نه تا بودند؛ قابهایی که کنار هم و با فاصله‌ی اندکی روی دیوار ردیف شده بودند.

دیوار سالن اجتماعاتی که پشت اتاق آقای وزیر قرار داشت، با یک روکش مخصوص پوشانده شده بود. این روکش به بیست وسه قسمت مساوی تقریبا هفتاد سانتی متری تقسیم شده بود. یکی از درهای ورودی سالن بین قسمت های دوازدهم و سیزدهم قرار گرفته بود. هر قاب بین دو قسمت از در ورودی به بعد آویخته شده بود. به این ترتیب، یازده قاب روی دیوار جا می گرفت. یعنی فقط دو قاب دیگر باقی بود تا دیوار پر شود! امکان جابجایی قابها هم نبود؛ اگر می خواستند همه را به بخش بزرگتر دیوار منتقل کنند، میخهای قابهای قبلی منظره ی بدی ایجاد می کرد و تازه خیلی هم مشکل گشا نبود؛ فقط جای دو قاب بیشتر باز می شد!

با روند موجود، خیلی زود دیوار پر می شد و مسوولان مربوطه هم ظاهرا به فکر پر شدن دیوارنبودند؛ تند تند تعداد قاب عکسها را اضافه می کردند!

نگاهی دوباره وبا دقت بیشتر به جزئیات دیوار و فاصله ی قابها انداختم! نه، اشتباه شد! امان از دست بی دقتی! هفت تا قاب اول، با فاصله ی یکسان و گشاده دستانه روی دیوار نشسته بودند ولی قابهای هشتم و نهم به هم نزدیکتر شده بودند؛ در واقع، این دو قاب در یک بخش وکنار هم قرار گرفته بودند؛ بر خلاف قابهای قبلی! نظم به هم خورده بود! گویی بی نظمی پایه گذاری شده بود و احتمالا قرار بود ادامه یابد. گویا یک آدم دقیق با یک محاسبه ی سرانگشتی  دریافته بود که دیگر دیوارها گنجایش قابهای بیشتر را ندارند و دستور آغاز بی نظمی را صادر کرده بود! او به درستی دریافته بود که با روند موجود و افزایش روزافزون تبدیل آدمها به قابهای روی دیوار، این دیوار کوچک مکفی نیست وباید فکری کرد! دیوار را که نمی شد کاری بکنند؛ همان اندازه بود که بود. این بود که بی نظمی مجاز شمرده بود!

و قاعده این است که وقتی بی نظمی آغاز شد و پایدارماند، روز به روز بیشتر می شود؛ و شده بود! قاب عکس نهم کمی بالاتر از قاب هشتم نصب شده و رنگ آن هم کمی روشن تر از بقیه ی قابها بود. انگار یک آدم بی دقت قاب را تهیه کرده و از سر بی حوصلگی روی دیوار نصب کرده بود!

**********

تنها یک هفته ی دیگر، مردی که در بالاترین قسمت، پشت میز نشسته بود، به قاب دهم تبدیل می شد! یعنی وقتی برای شرکت در جلسه ی بعدی می رفتیم، حتما به جای این مرد، فرد دیگری نشسته واو فقط به یک قاب عکس تبدیل شده بود؛ قاب عکس دهم!

باخودم فکر کردم: «ای کاش می شد نظم دیوار را به هم نمی زدند؛ آن طور قشنگتر بود! کاش دست کم، قاب عکسها را یک دست می کردند.»

حیف شد! نظم به هم خورد و این بی نظمی پایدار می ماند!

 

نوشته شده در تاریخ ۹۰/۳/۵- محسن پرویز

www.mohsenparviz.ir

 

قاتل!

| 2 نظر

چهره در هم کشید و صدایی شبیه «آه» از دهانش خارج شد.

گفتم: «دارد به هوش می آید دکتر؛ عمق بیهوشی را بیشتر کنید!»

سعی کرده بودم کمترین برش را روی شکم ایجاد کنم و همین هم کار را سخت‌تر می کرد. در حالی که کبد را با پنس دست چپ تا آنجا که ممکن بود، بالا می زدم، پنسی را که در دست راست داشتم، عمیق تر وارد شکم کردم و چرخاندم و در همان حال گفتم: «ببینید؛ کبد را حتما باید بالا بگیریم تا مجرا پیدا شود. البته اگر شکاف روی شکم بزرگتر باشد، راحت تر پیدا می شود .»

یکی از دانشجوها گفت: « خوب چرا شکاف را بزرگتر نمی کنید؟ »

قبل از این که چیزی بگویم، یکی دیگر از دانشجوها باخنده جوابش را داد که: «خوب معلوم است؛ به خاطر زیبایی؛ هرچه شکاف بزرگتر باشد، اسکار بدتری به جا می گذارد!» و همه زدند زیر خنده.

همان طور که دنبال غلاف مشترک مجرای صفراوی و ورید باب می گشتم، گفتم: «هرچه شکاف بزرگتر باشد، خطر بیشتر می شود. تا آنجا که ممکن است باید شکاف کوچکتری ایجاد کنیم.»

غلاف مشترک را پیدا کرده بودم؛ با لحنی فاتحانه گفتم: «اینجاست؛ این غلاف مشترک ورید باب و مجرای صفراوی است!»

یکی از دانشجویان پرسید: «از کجا بفهمیم همین است و اشتباه نگرفته ایم؟»

با اشاره به غلاف مشترک گفتم: «نشانه اش واضح است؛ همین ورید باب نشانه اش است؛ در این ناحیه چیز دیگری شبیه این نداریم. فقط باید حواستان باشد ورید باب را پاره نکنید. کار اصلی تازه شروع می شود؛ کار اصلی جدا کردن ورید باب از مجراست که خیلی باید با ظرافت و حوصله انجام شود.»

پنس دست راست را با یک پنست ظریف عوض کردم. ادامه دادم: «پنست را آرام آرام وارد غلاف می کنیم و بعد از این که مطمئن شدیم ورید کاملا جدا شده است، آن را رها می کنیم تا مجرا در دسترس قرار بگیرد. بعد هم مجرا را با نخ می بندیم.»

دوباره چهره در هم کشیده بود. معلوم بود عمق بیهوشی کم شده است و دارد درد می کشد.

به دستیارم گفتم: «دکتر، اتر می خواهد؛ دارد به هوش می آید!»

حواسم به بیهوشی بود که دستم لغزید و ورید باب پاره شد! خون همه ی حفره ی شکم را پر کرد.

گفتم: «خراب شد!همان که گفتم نباید بشود، همین بود!»

یکی از دانشجوها پرسید: «نمی شود ورید را ترمیم کرد؟ نمی شود بخیه اش بزنیم؟»

جواب دادم: «می شود، البته خیلی سخت است ولی می شود. اما دیگر به درد هیچ کاری نمی خورد! باید بکشیمش تا درد نکشد!»

یکی دیگر از دانشجوها آرام گفت: «چه خونسرد!»

لابد فکر می کرد نمی شنوم؛ گفتم: «بله؟!»

دستپاچه شد. گفت: «آخر گناه دارد؛ حیوانکی!»

ودر ادامه پرسید: «یعنی هر وقت ورید پاره شود، راهی جز کشتن نیست؟»

گفتم: «می شود ورید را با زحمت زیاد ترمیم کرد ولی خودش به درد نمی خورد! این قدر دل رحم نباشید؛ چاره ای نیست.» و با خنده ادامه دادم: «توی این کار کشت و کشتار هم هست! فقط باید مراقب باشید درد نکشد؛ مرگ بدون درد! اگر دلش را ندارید، ول کنید و بروید دنبال رشته ای که جراحی نداشته باشد!»

در همان حال دستم را با قیچی تکان دادم و دیافراگم را پاره کردم. نفسش به تنگی افتاد! بلافاصله با قطع شریانهای اصلی، کار تمام شد! نفس آخر عمیق تر بیرون داده شد؛ چشمانش را برای لحظه ای بازتر کرد و به صورتم زل زد. انگار با همان چشمانی که به صورت عجیبی بیرون زده بود، می گفت: «قاتل!»

موش صحرایی مرده را از روی تخت جراحی برداشتم و به داخل سطل آشغال انداختم و رو به دستیارم گفتم: «این که نشد؛ بعدی! دکتر، بیشتر حواستان به بیهوشی باشد؛ حیوان درد نکشد!»

 

نوشته شده در تاریخ ۲۷/۳/۹۰- محسن پرویز

www.mohsenparviz.ir

 

آقای کارشناس

| 4 نظر
وقتی تب فوتبال همه را می گیرد ، آدم هوس می کند حرف های دیگر را هم در قالب فوتبال بزند. وقتی مسئولان ارشد مملکت از مثالهای فوتبالی استفاده می کنند، مثل من آدمی هم علاقمند می شود حرف های فوتبالی بزند.
فرض کنیم قرار است یک مسابقه فوتباال در رادیو ( یا همان صدا) گزارش و تفسیر شود .
مجری می گوید : امروز مقارن است با شهادت امام محمد باقر (ع) که به همه شنوندگان عزیز تسلیت عرض می کنیم. خوب امروز شاهد مسابقه‌ی بزرگی بین دو تیم مطرح اروپایی هستیم که از سوی کارشناسان به عنوان فینال زودرس مسابقات نامیده شده‌است. ایتالیا و آلمان دو تیمی هستند که به میدان می روند. برای تفسیر این مسابقه از آقای « ف» خواهش کرده‌ایم که به استودیو تشریف بیاورند و در خدمت ایشان باشیم . آقای « ف» از اساتید و کارشناسان برجسته‌ی کشورمان هستند . البته به دلیل شهرت بالای ایشان ، حتماً همه ی شما با نام و چهره و فعالیت های علمی و ورزشی ایشان آشنا هستید. من از باب انجام وظیفه و کار متعارفی که وجود دارد (که ما کارشناسان حاضر در جلسه را معرفی می کنیم) چند جمله ای عرض می کنم؛ البته نکات برجسته‌ای را عرض می کنم که شاید شما کمتر درباره‌ی ایشان شنیده‌باشید. آقای « ف» دارای تاْلیفات فراوانی در حوزه‌ی تخصصی ورزش هستند؛ ایشان دارای یکصد مقاله چاپ شده هستند، البته ظاهراً اینجا برای من به اشتباه یک هزار مقاله نوشته شده‌است. ببخشید؛ ظاهراً آقای «ف» توضیحی در این مورد دارند. ببخشید ظاهراً میکروفون ایشان هنوز کار نمی‌کند؛ من توضیحات ایشان را خدمت شنوندگان محترم عرض می کنم. بله؛ ایشان توضیح می دهند که تعداد مقالات، چند هزار تاست و حداقل آن هزار تاست. من از ایشان معذرت می خواهم. بله، یک هزار مقاله علمی (و البته می فرمایند : چند هزار) چاپ شده در نشریات معتبر ایرانی و بین المللی از جمله فعالیتهای ایشان است.
چون به زمان مسابقه نزدیک می شویم و می خواهیم از نظرات کارشناسی ایشان بهره‌مند شویم، من از این رزومه‌ی مفصلی که درباره ایشان نوشته‌اند صرف نظر می کنم و فقط همین را عرض می کنم که در کارشناسی ایشان همین بس که یکی از مسئولان برجسته‌ی کشور در مورد ایشان می گویند: «کافی است شما نام یک مربی و یا تیم را ببرید تا ایشان کلیه‌ی اطلاعات مربوط به آن مربی و یا تیم را برای شما بگوید.»
- « خوب، استاد «ف» می‌خواستیم قبل از بازی، از تحلیل شما درباره‌ی دو تیم ایتالیا و آلمان آگاه بشویم. فکر می‌کنید کدام تیم برنده میدان خواهد بود؟»
کارشناس محترم که میکروفنش راه افتاده‌است، صدای خود را صاف می کند و می گوید:«مقدمتاً من لازم می دانم شهادت پنجمین اختر تابناک امامت و ولایت را تبریک و تسلیت عرض کنم و تقارن پنجمین حضور خودم در صدا و سیما را با این روز بزرگ به فال نیک می گیرم. »(!)
و بعد از چند لحظه ادامه می‌دهد: «اما اولاً خواهش می کنم اسم بنده را درست اعلام بفرمایید. من دوبار هم یادداشت نوشتم خدمت شما که ظاهراً توجه نفرمودید. من آقای «ف» نیستم . بله در معنی شاید «ف» و «پ » یکی باشد ولی بنده «آقای پ» هستم. البته آن توضیحاتی که فرمودید، همان چند هزار مقاله و اینها، راجع به بنده بود؛ اگرچه حق مطلب ادا نشد و اینها تنها بخش هایی از فعالیتهای بنده بود. البته بنده کوچکتر از آن هستم که بخواهم صحبت کنم. »(!)
مجری می گوید: « ببخشید استاد «پ»، علاقه مند بودیم افتخار بدهید و از نظرات شما درباره‌ی مسابقه‌ی حاضر بهره‌مند شویم.»
آقای «پ» می فرماید: «بله. در مورد تیم ایتالیا باید در نظر داشته باشیم که این تیم، یک تیم خیلی خوب ایتالیایی، ببخشید اروپایی، است. بازیکنان خیلی خوبی دارد که در تیم های مختلف ایتالیا بازی می‌کنند و حتی تعدادی از آنها در تیم های اروپایی هم بازی می کنند. می دانید که بازی درتیم های اروپایی خیلی اهمیت دارد. خیلی از بازیکنان ما آرزو دارند در این تیم ها بازی کنند ولی خوب، این توفیق نصیب هر کسی نمی شود. خیلی موضوع مهمی است. به هر حال تیم‌های باشگاهی اروپا تیم های خوب و قوی هستند و حتی تیم های ایتالیایی هم ....»
مجری وسط صحبت استاد می پرد و می گوید: « چون فرصتمان زیاد نیست، لطفاً اطلاعاتی هم درباره تیم آلمان به شنوندگان بدهید.» - بله، خوب می دانید که لیگ «شبه جزیره» از لیگ های مهم اروپایی است و آلمان از این نظر واقعاً پیشرو است.
مجری دوباره وسط حرف استاد می پرد : « بله خوب همه ما می دانیم که لیگ جزیره مخصوص فوتبال انگلستان است و استاد می خواهند بفرمایند که برخی از بازیکنان تیم آلمان در این لیگ بازی می کنند. منظورتان کدام بازیکنان است استاد؟»
- بله، عرض می کردم که خیلی از بازیکنان آلمان در لیگ برتر آلمان بازی می کنند و این خیلی مهم است.
مجری می گوید :« منظورتان بوندس لیگاست؟» - « بله همین «بوند،سلیگا»، خیلی مهم است. حالا تیم آلمان، چنین تیمی با چنین بازیکنانی است. می دانید که چند تا از بازیکنان ما توانستند در این «بوند،سلیگا» بازی کنند که خیلی هم خوب بود. پولدار شدند و الان هر کدامشان کلی مغازه و خانه دارند. تازه حالا ما از همه‌ی سرمایه‌ی آنها خبر نداریم. شاید ....»
باز هم مجری صحبت استاد را قطع می‌کند و می گوید:« استاد می‌شود پیش بینی‌تان درباره مسابقه را بفرمایید؛ چون به زمان مسابقه خیلی نزدیک شدیم و بازیکنان در حال ورود به زمین هستند.»
استاد ادامه می‌دهد: « اما در مورد مسابقه باید عرض کنم که تیم ایتالیا در کنار این که تیم خوبی است ولی ضعف‌هایی هم دارد که اگر تیم آلمان بتواند از این ضعف‌ها بهره‌برداری کند‌، قطعاً برنده میدان خواهد بود ولی ....» (!)
مجری با قطع سخن استاد می گوید: « یعنی پیش بینی می‌کنید که تیم آلمان برنده میدان خواهد بود؟»
استاد با عجله می گوید:« نه‌خیر، صحبت بنده تمام نشده بود. تیم آلمان خیلی تیم قوی و محکمی است ولی یک سری نقاط ضعفی دارد که اگر تیم ایتالیا بتواند از این نقاط ضعف استفاده کند ، پیروز این مسابقه خواهد بود. » (!)
مجری با عجله می گوید: « خوب از نظر استاد « ف » (نه ببخشید) استاد «پ» استفاده کردیم. بازی آغاز شده‌است. فعلاً به تماشای بازی می نشینیم و در پایان بازی مجدداً از نظرات استاد استفاده خواهیم‌کرد . بازی را نگاه می‌کنیم تا ببینیم آیا پیش بینی استاد محقق خواهد شد یا خیر؟»(!)
محسن پرویز - تاریخ انتشار: ۸۹/۱۲/۱۵
www.mohsenparviz.ir

آدمها، علفها و گلها

| 3 نظر

خاری که توی انگشت دستم رفته بود، بدجوری اذیتم می‌کرد. سوزش انگشتم کم نمی شد. بدتر از همه، آن بود که خار توی انگشت شستم رفته بود و عملاً نمی توانستم با دست راستم کار بکنم. مجبور شدم دست از کار بکشم. دستانم را شستم و گوشه ی باغچه نشستم. به انگشتم نگاه کردم. خون نیامده بود ولی سیاهی خار پیدا بود. با دست چپم سعی کردم آن را لمس کنم. چیزی احساس نکردم؛ کوچکتر از آن بود که بشود با انگشت لمسش کرد! انگشتم را به لبم چسباندم و روی آن کشیدم . با لب پایینی‌ام توانستم برآمدگی اندک خار را که از پوست بیرون زده بود، تکانی بدهم. انگشتم سوخت ولی بدم نیامد! دوست داشتم باز هم این کار را تکرار کنم؛ و کردم! چند بار دیگر هم لبم را به انگشت شستم مالیدم و لبه‌ی خار را تکان دادم. عجب حکایتی است! سوزش دست بیشتر می شود ولی آدم خوشش می آید این کار را تکرار کند!

باغچه هنوز پر از علف هرز بود. نمی دانم این همه علف هرز از کجا پیدایشان شده‌بود! اگر همه شان از یک نوع بودند، می گفتم شاید به جای تخم سبزی، تخم علف کاشته ایم ولی هفت، هشت نوع مختلف بودند. یک نوعش کف باغچه خوابیده بود. یعنی انگار اصلاً ساقه نداشت؛ تا از خاک بیرون آمده بود، در چند جهت، چسبیده به خاک، رشد کرده بود. کندنشان هم خیلی مشکل بود. اول باید با بیلچه اطراف ریشه‌اش را خالی خالی می کردی تا شاید می توانستی آن را درآوری. اگر هم ریشه اش در خاک می ماند، دو روز دیگر دوباره جوانه می زد. نه این که فقط همین علف این طور باشد؛ همه شان این گونه بودند. کلٌاً اگر علفهای هرز را از ریشه در نیاوریم، دوباره رشد می کنند. یک جور دیگرشان هم که هنوز سر از خاک در نیاورده، تخم می کردند و با یک نسیم کوچک تخمشان در همه ی باغچه پراکنده می شد. تنها خوبی شان این بود که زود از ریشه در می آمدند. یک نوعشان هم خار داشت؛ همان که توی دستم رفته بود. ساقه اش خار نداشت؛همین هم آدم را گول می زد و فکر می کرد می تواند از ساقه اش بگیرد و از خاک بیرونش بکشد. ولی سرش خار دار بود و کافی بود وقت بیرون کشیدن از خاک، دستت لیز می خورد و به سرش می گرفت! و چند جور دیگر. از بدبختی من بیچاره، چند سال پیش تعدادی بوته گل محمدی(یا به قول امروزی ها، گل رز) هم توی باغچه کاشته بودیم و کندن علفهایی که لابلای آنها روییده بود، سخت تر از همه جا بود. انگار این علفها در چتر حمایت گلها قرار گرفته بودند. امکان نداشت بدون زخمی شدن دست، بتوانی آنها را از لابلای خارهای ساقه ی بوته ی گل بیرون بکشی. ناقلاها عجب جایی روییده بودند! واقعا زرنگ بودند؛ در واقع خودشان را در حمایت ساقه های گل قرار داده بودند!

با خودم فکر کردم آدمها هم مثل گیاهان هستند. راستی چرا تا به حال به این فکر نیفتاده بودم؟ آدمها هم مثل همین علفها و گلها هستند. بعضی آدمها مثل گُل هستند؛ دوست داشتنی وزیبا! بعضی آدمها هم مثل علف هرز هستند؛ بی بو و بی خاصیت! تقریبا ظاهر همه گلها زیباست. ظاهر بعضی از انواع علفهای هرز هم زیباست. همان علفهایی که گفتم ساقه ندارند، خیلی قشنگ هستند؛ اولش آدم دلش نمی آید که آنها را بکند؛ از بس که قشنگند! ولی وقتی می‌بینی که قوه‌ی خاک را می گیرند و خاصیتی هم ندارند، مجبوری بکنی‌شان!

توی همین فکرها بودم که دختر کوچکم هراسان داخل حیاط پرید و گفت: « بابا، چی کار می کنی؟ همه ی بلال ها را کندی؟! »

گفتم: « نه بابا جان؛ بلال کجا بود؟ همه ی اینهایی که من کنده‌ام، علف هرز است؛ علف هرز! »

به یک دسته از علفها اشاره کرد و گفت: « یناهاش؛ اینها که علف نیستند، بلال‌اند!»

حق داشت اشتباه کند؛ آن علفها خیلی شبیه بوته‌ی ذرت بودند. گفتم: « شبیه بلال هستند نه خود بلال؛ اینها همه شان علفهای به درد نخور هستند. »

وپیش خودم فکر کردم: « بعضی علفهای هرز چقدر شبیه گیاهان به درد بخور و مفید هستند! »

و توی ذهنم علفهای هرز را چند دسته کردم: علفهای هرز زیبا ( که زیبایی شان گول زننده است و به نوعی از آنها حفاظت می کند)، علفهای هرزی که خیلی زود تخم می کنند (و با زیاد شدن، مانع از ریشه کنی می شوند و اگر از ریشه هم درشان آوری، به زودی جایشان پر می شود)، علفهای هرز خاردار که اگر بخواهی از ریشه درشان آوری، دستت زخمی می شود و...

و خیلی از این علفها خودشان را هم به گلها می چسبانند و از این راه وجود خودشان را بیشتر بیمه می کنند!

آدم ها هم همین جورند؛ عیناً همین جور. بعضی آدمها - مثل علف هرز - فقط شیره‌ی زمین را می ممکند و هیچ فایده ای هم ندارند. بعضی از این آدمها خوشگلند؛ بعضی هایشان مقاومند؛ بعضی هایشان خاردارند؛ بعضی ها ی زود تکثیرمی شوند؛ بعضی هم دنبال گلی می گردند تا خود را به او بچسبانند و در سایه ی او از تعرض مصون بمانند!

بعضی آدم ها مثل گل ها هستند، گلهای زیبا و دوست داشتنی. جالب است که بعضی بوته های گل هم خاردارند! تا کارشان نداشته باشی، با تو کاری ندارند ولی اگر بخواهی ساقه شان را از ریشه جدا کنی، به وسیله ی خارهایشان از خود محافظت می کنند و اجازه نمی دهند این کار را بکنی؛ در واقع نمی خواهند از ریشه شان جدا شوند.

بعضی گل ها خار ندارند؛ یعنی اجازه می دهند به راحتی چیده‌شوند! زیبا هستند؛ دوست داشتنی هستند؛ گاهی خوش بو و چشم نواز هستند؛ ولی به راحتی هم اجازه می دهند تا از ریشه شان جدا بکنی.

آدمهای دوست داشتنی هم همین طورند. بعضی هایشان اجازه نمی دهند تا از ریشه جدایشان کنی ولی برخی به راحتی جدا می شوندد و در گلدان روی میز قرار می گیرند؛ جایی که خیلی زود پژمرده می شوند!

گلها نیاز به مراقبت دارند. اگر چند روز به حال خودشان رها شوند، از بین می روند. ولی علفهای هرز به اندازه گلها نیاز به مرافبت ندارند؛ نه، اصلاً نیاز به مراقبت ندارند و...

با پرسش دخترم به خود می آیم: « بابا چرا اینجا نشسته ای؟ »

انگشتم هنوز می سوزد. آن را به او نشان می دهم.

می گوید: « بیا برویم توی اتاق تا خار را درآورم.»

و من با خود می گویم: « چه دختر مهربانی! مثل گل است! »


نوشته شده در تاریخ ۸۲/۵/۱۴

تاریخ انتشار ۸۹/۱۲/۴

www.mohsenparviz.ir

آقای سخنران

| 6 نظر

هنوز صدای کف و سوت زدن ها توی گوشش بود؛ چقدر جمعیت سوت زده بودند! ته گلویش می خارید؛ از بس که فریاد کشیده بود تا صدایش لابلای آن همه سر و صدا شنیده شود!

مشاور آقای سخنران گفت: « سخنرانی خوبی بود. استقبال جمعیت نشان می‌داد که مردم مشتاق شنیدن چنین حرفهایی هستند. مخصوصا آن‌جایی که در باره‌ی نهادینه کردن دموکراسی و مردمسالاری صحبت کردید، جمعیت منفجر شد! تبریک می گویم.»

آقای سخنران هم از سخنرانی های خودش خوشش می‌آمد و خودش را سخنران موفقی می‌دانست ولی نه این قدر! مشاورش راست می گفت؛ امروز جمعیت یکپارچه او را تشویق می‌کرد.

ماشین که راه افتاد، مشاور، روزنامه‌ی رقیب را دستش داد و گفت: «اینها باز هم گرد و خاک کرده‌اند. حالا بگذارید ببینیم بعد از این جلسه‌ی موفق، باز هم حرفی برای گفتن دارند؟! »

آقای سخنران پس از آن که نگاهی به مطلب روزنامه کرد، با عصبانیت آن را پرت کرد و گفت: « اینها با دمکراسی و مردمسالاری مخالفند؛ اینها انتقاد از من نیست، نقد مردمسالاری است!» و زیر لب ادامه داد:«مردم این مملکت درست بشو نیستند؛ این مملکت یک دیکتاتور می خواهد که پدر همه ی اینها را در بیاورد!»

نوشته شده در تاریخ: ۷۸/۴/۱ - محسن پرویز www.mohsenparviz.ir

تاریخ انتشار: ۸۹/۱۱/۲۷

یک داستان مینیمال

| 3 نظر

داستان برسردوراهی ماندن مردی که احساس تکلیف می کرد به همه بگوید که اگر احساس تکلیف کند، مجبور می شود نامزد انتخابات ریاست جمهوری شود!


دست ودلش نمی رفت راه بیفتد؛ ولی چاره ای نبود، باید می‌ر‌فت؛ ولو آن که رای سفید به صندوق می‌انداخت! اگر کسی احساس تکلیف کرده‌بود و به او گفته‌بود که کاندیدا شود، امروز - روز انتخابات ریاست جمهوری یازدهم - این چنین بر سر دو راهی نمی‌ماند که به چه‌کسی رای دهد یا چه کند!

محسن پرویز - www.mohsenparviz.ir

منتشرشده در تاریخ: ۸۹/۱۱/۶

بخشی از یک رمان

| 8 نظر

« شهری با خیابانهای بدون پیاده رو! »


جدول

جدول کنار خیابان را گرفته بودم و می رفتم. حواسم هم جمع کار خودم بود! باید هم می بود؛ یک لحظه غفلت باعث می‌شد یا توی جوی آن طرف جدول سقوط  کنم یا بیفتم کنار خیابان؛ جایی که ماشینها با سرعت سرسام آوری عبور می‌کردند!

هر چند وقت یک بار ماشین مسافر کشی سرعتش را کم می کرد و کنارم که می رسید، بوق می زد و من بی اعتنا به راه خودم ادامه می‌دادم!

**********

طرف، دست بردار نبود؛ بوق پشت بوق؛ انگار لج کرده بود! من هم لج کرده بودم؛ اصلا نگاهش هم نمی کردم! ناگهان صدای آشنایی را شنیدم: « آقا مهدی، افتخار نمی دهید؟ بفرمایید بالا، بفرمایید!»

برگشتم و بهروز را دیدم که پشت یک ماشین آخرین مدل نشسته بود و پا به پای من - آرام آرام - پیش می آمد. از پهلو نتوانستم نوع ماشین را تشخیص بدهم؛ از بس که این ماشینهای جدید فرنگی شبیه هم هستند!

گفتم: « خیلی ممنون، پیاده راحت ترم! »

همان طور که خم شده بود و از کنار پنجره ی ماشین صحبت می‌کرد، گفت: «  ناز نکن پسر، بیا بالا! نترس؛ کسی نمی بیند سوار ماشین من شدی ! »

گفتم : « می خواهم پیاده روی کنم !»

با تعجب گفت :« کنار این خیابان  بدون پیاده رو؟! بیا بالا پسر؛ بهانه نیاور! اینجا که جای پیاده روی نیست؛ پیاده روی مال پارک است.اینجا که پیاده رو ندارد! »

آرام گفتم: « کجا دارد که اینجا ندارد؟!» و بلند ادامه دادم: « از ماشین سواری خسته شده‌ام ؛ می خواهم چند روز هم پیاده بروم و بیایم !»

بهروز ول کن نبود. گفت :« حالا بیا بالا کارت دارم. یک روز دیگر پیاده‌روی کن .»

چاره ای نبود. سوار شدم. پنجره را بالا داد و کولر ماشین را روشن کرد. هوا خیلی گرم نبود. عرق کرده بودم ، ترسیدم سرما بخورم . گفتم: « من عرق دارم . اگر ممکن است کولر ماشین را خاموش کن.»

خندید. کولر را خاموش کرد و گفت: « از قدیم هم گفته‌اند که بپا نچایی! خوب می‌کنی مواظب خودت هستی.»

پس از چند لحظه پرسید: « کجا می رفتی؟ »

گفتم : « خانه. »

گفت : « می رسانمت. »

گفتم : « نه ، مزاحم نمی‌شوم؛ تا هر جا مسیرت بود با هم می‌رویم.»

پرسید :« ماشین را چه کردی ؟ »

گفتم :« پیکان را می گویی ؟ فروختمش؛ به درد نمی خورد. »

گفت :« یکی از اینها بگیر! »

خواستم بپرسم : « این چی هست ؟» ولی رویم نشد. گفتم: « وُسع ما نمی رسد ! »

خندید و گفت: « اگر وسع شما  - اهل هنر-  نرسد که فاتحه‌ی مملکت خوانده است!  قیمتی ندارد. صفر کیلومترش چهل و سه تاست. »

منظورش چهل و سه میلیون تومان بود ؛ انگار سیزده هزار تومان! لبخندی زدم و گفتم : « چهل وسه تایی به درد نمی خورد؛ پول نداریم! »

خندید و گفت: « همه اش را که نباید نقدی بدهی؛ سیزده تایش را نقد می دهی، سی تایش را ماهی یک تومان! »

جوری می گفت « یک تومان » که انگار واقعا منظورش یک تومان بود نه یک میلیون تومان!

گفتم: « نمی شود؛ همان سیزده تومان نقدش کار راخراب می کند! »

گفت: « یعنی سیزده تومان هم نداری؟ بیا خودم بهت قرض می‌دهم! »

گفتم: « موضوع داشتن یا نداشتن نیست؛ عددش نحس است! فرنگی ها این جور می گویند! »

با تعجب نگاهم کرد و گفت: « آنها مثل ما خرافاتی نیستند. »

گفتم: « پس این دفعه که سوار هواپیمای ایرباس شدی، بگرد تا ردیف سیزده‌اش را پیدا کنی ! »

گفت: « خوب؛ ولش کن؛ از خودت بگو. راستی راستی ماشین نداری؟ »

گفتم: « نه، ندارم. اصلاً از ماشین بیزارم ؛ می خواهم مدتی پیاده این طرف و آن طرف بروم. »

گفت: «نمی شود! توی خیابانهای غیر مهندسی ساز نمی شود پیاده حرکت کرد! بلایی سر خودت می آوری؛ خیلی از خیابانها پیاده‌رو ندارند! »

از روی ناراحتی گفتم: « توی این شهر که هیچ کدامشان ندارد! روی لبه‌ی جدول می روم. برای خودش صفایی دارد! »

پشت چراغ قرمز رسیده و ایستاده بودیم. بهروز راهنمای چپ را زده بود. گفتم: « می پیچی؟ »

گفت:« بله ، می روم پایین. »

گفتم: « راه من مستقیم است. با اجازه‌تان؛ التماس دعا! »

در را باز کردم تا پیاده شوم.

بهروز گفت:« کارت داشتم؛ پس یک زنگ به من بزن! »

چیزی نگفتم. پیاده که شدم در را بستم و خداحافظی کردم.

ماشینش به سمت چپ پیچید و رفت .

رفتم لبه ی جدول کنار خیابان ، نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم . راستی راستی هم راه رفتن روی لبه‌ی جدول برای خودش صفایی دارد ها! توی دلم گفتم: « خدا پدر آن کسی را بیامرزد که برای خیابانهای این شهر پیاده رو نساخته است! ما را مجبور کرده تا یاد بگیریم خطر کنیم و روی لبه ی جدول راه برویم! »

حرفی که هیچ وقت به آن اعتقاد نداشتم! ای کاش همه‌ی خیابان های شهرمان پیاده رو داشتند.

 

داستان: درخت عرعر

| 5 نظر | بدون بازتاب

نمی دانستیم این درخت بی بار از کجا آمده است. روزهای اولی که درخت را دیدیم، خوشحال شدیم؛ فکر کردیم بدون چک و چانه زدن، صاحب درختی شده ایم که تنه ای نرم و خوش ساخت دارد. به شش ماه نرسیده بود که درخت قد کشید و خودش را رساند به درختان میوه‌ی چند ساله‌ای که گوشه و کنار باغچه کاشته بودیم! خیلی عجیب بود؛ چقدر زحمت کشیده بودیم تا آن درختان گلابی و آلو و سیب و انار را به جایی برسانیم که میوه دهند و سر پای خودشان بایستند و نیاز به مراقبت ویژه ای نداشته باشند. و حالا این درخت نو ظهور، بی هیچ رسیدگی خاصی تنه به تنه آنها می زد و تازه هنوز هم داشت قد می کشید و روز به روز بلندتر و بلندتر می شد؛ و ما منتظر بودیم تا ببینیم میوه ی آن چه خواهد بود!

درخت سایه هم نداشت. البته خیلی از درختان میوه سایه ی چندانی ندارند. توقعی هم نیست؛ کسی از درخت میوه توقع سایه انداختن ندارد. درخت میوه را می کارند و از آن مراقبت می کنند تا از میوه اش بهره مند شوند. صد البته بعضی از درختانی که میوه ندارند، سایه دارند و از سایه شان می شود استفاده کرد. بعضی دیگر از درختان هم کاشته و بزرگ می شوند تا بریده شوند و ازچوبشان استفاده کنند. بالاخره هر درختی استفاده ای دارد.

اثری از میوه و شکوفه در درخت دیده نمی شد؛ سایه هم که نداشت؛ ما مانده بودیم که چه استفاده ای می شود از این درخت کرد!

**********

به یک سال نرسیده، درخت داشت از درختان میوه ی باغچه مان هم بالا می زد که روزی پدربزرگم از شهرستان به خانه مان آمد و با دیدن درخت گفت: «این را چرا ول کرده اید تا این قدر بزرگ شود؟ »

گفتم : « چطور مگر؟ ما که این را نکاشته ایم؛ خودش درآمده است! چقدر هم تند تند قد می کشد؟ »

پدر بزرگ گفت : « همین دیگر؛ این درخت عرعر است! هیچ خاصیتی هم ندارد؛ نه میوه دارد و نه سایه! نه زیبایی دارد و نه فایده! چوبش هم به درد هیچ کاری - حتی سوزاندن - نمی خورد! هرجا سر و کله اش پیدا شود، شروع می کند به تکثیر کردن و همه جا را پر می کند از امثال خودش! مگر شانس آورده باشید و گرده اش باغچه تان را نگرفته باشد! »

پرسیدم: « حالا باید چکار کنیم؟ »

پدر بزرگ در حالی که کتش را درآورده بود و داشت آستین ها را بالا می زد، گفت: « یک دقیقه هم نباید فرصت را از دست داد؛ اره دارید؟ »

**********

چند دقیقه بعد داشتیم فکر می کردیم با تنه ی بلتد بریده شده ی درخت عرعر چه کنیم و پدر بزرگ با بیل افتاده بود به جان زمین تا بلکه ریشه ی آن راهم به طور کامل از زمین خارج کند! می گفت: « حتی اگر یک ذره از ریشه اش در زمین باقی مانده باشد، دوباره رشد می کند! »

و از فردای آن روز تا مدتها کارمان شده بود جستجوی باغچه تا اگر اثری از «عرعرک »ها (درختان عرعر تازه سرک کشیده) پیدا شد، از ریشه درآوریم و دور بریزیم!

 

 

محسن پرویز (www.mohsenparviz.ir)  

۸۹/۹/۲۸

نظر های اخیر

  • یک دوست : دکتر زیارتتون قبول. چه زیبا مفهوم حاشیه و حاشیه سازان ادامه
  • یک خیر خواه دیگر : احسنتم فتبارک الله ادامه
  • رفیق : سلام رفیق عزیز. قشنگ بود. آهان، از اینا بنویس؛ چیه ادامه
  • غریب زاده : سلام. خیلی با مزه بود. خوشبختانه در کارهای کامپیوتری بر ادامه
  • غریب زاده : سلام آقای دکتر. خواستم خواهش کنم اگر از نظر نرم ادامه
  • مدیر پایگاه : سلام. خیرخواهی در فرمایشتان نبود آقا یا خانم خیرخواه! آنچه ادامه
  • مدیر پایگاه : فکر نمی کنید این جور قضاوتها عجولانه واز سر ناآگاهی ادامه
  • مدیر پایگاه : سلام علیکم. برای دیدار، می توانید بادفتر گروه تاریخ پزشکی ادامه
  • نامشخص : اتفاقا تو هم تاوان کارهای خودتو پس دادی... ای کشتی ادامه
  • یک خیرخواه : سلام آقای پرویز عزیز چقدر سخنان زیبایی فرمودید!وقتی مطلب شما ادامه
             
   

دیگران نوشته‌اند